این دفعه دارم واسه تو می نویسم...آره...واسه تو..واسه خود تو...خدای خوب و نازنین واسه تو می نویسم...واسه تو که عین عشق و محبتی...واسه تو که خیلی بهت مدیونم...می نویسم واسه تو، واسه تویی که اگه نوشته ام پر از غلط های دستوری هم باشه حتی یه ذره هم خرده نمی گیری حتی اگه حرفای گنده هم تو نوشتم نباشه یه ذره هم ناراحت نمی شی خیلی بی تکلف و راحت، راحت تر از اونکه بخوام واسه بابا یا مامان نامه بنویسم میخوام واسه تو بنویسم...خدای خوب و مهربونم دوست صمیمی و معشوق من...عزیز من...روح من...قسمت می دم به عظمت و جلالت...به تموم خوبیهات به تموم مخلوقای خوبت قسمت می دم که هوای مامانی رو اون دنیا داشته باشی...
خودت که می دونی چقدر دوستش داشتم..خودت می دونی که باهاش چه روزایی رو گذروندیم..همیشه خونه ما بود...خونه ما خونه خودش بود...توی قلب مهربونش که درست و حسابی هم کار نمی کرد همیشه جای من بود...اونقدر دوستم داشت که هرگز هیچ کس دیگه ای بجز تو اونقدر دوستم نداشته...هوای مادر رو داشته باش اون دنیا...منم میشم پارتیش یه پارتی درست و حسابی از این دنیا...خدایا مگه ما رفیق نیستیم!...هرچی مادر میخواد بهش بده... نذار اذیت بشه...
انگار همین دیروز بود که از خونه ما پر کشید و رفت، تو اتاق خواب مامانم روی تخت مامانم خوابیده بود...خوابی که هیچ موقع ازش بیدار نشد...
و امروز درست یکسال از اون خواب می گذره...رویای شیرینی که توش تو رو میبینه...اونقدر پاک بود که بتونه تو رو ببینه این رو مطمئنم...خدای خوبم...تموم هستی من...هوای مادر رو داشته باش!